مجددا" تکرار روزمرگی با چاشنی دلتنگی و دلگرفتگی .......

خرید بک لینک

مجددا" تکرار روزمرگی با چاشنی دلتنگی و دلگرفتگی .......

اوووووه کلی وقته نیومدم . شاید بعضی روزایی میام که خیلی دیگه دلم گرفته . شاید میام می دونم کسی نمی خونه . اوایل خیلی دوست داشتم خونده بشه . اما این اواخر دوست ندارم خونده بشه . دوست ندارم دیده بشه . دلم می خواد لابه لای صفحه های اینترنتی گم بشه و فقط خودم بیام بگردم پیداش کنم . بعد خودمو بنویسم رو کاغذ و خالی کنم . اون قدر بنویسم تا تموم بشم . بعد دیگه از اون حس از اون دلتنگی و یا از اون دل گرفتگی هیچی نمونه . درست مثل آدمی که می میره . روحش اون قدر سبکه که به پرواز درمیاد .

پریروز دو سال شد که الهام عزیز رفت . دوسال از رفتنش گذشته از پر کشیدنش . همیشه وقتی به عکساش نگاه می کنم تمام خاطرات بچگیمون میاد تو ذهنم . همه خنده ها و گریه ها و عاشق شدن هامون و بازیهامون و قهرکردنامون و لجبازی هامون و خوراکیهامون و حتی دلسوزی هامون . هیچ وقت تکرار نمی شن . هیج وقت بر نمی گردند درست مثل الهام که دیگه برنمی گرده . روحت شاد عزیزم . جات بهشت باشه .

دلم خیلی گرفته . همه به حالم غبطه می خورن . خوش به حالت می گن حتی بعضی ها حسودی می کنند به رابطه من و غزل . خودم هم دوستش دارم . اما خیلی فاصله افتاده . با همسرش یه کاری رو شروع کردم باعث شده که فاصله بیشتر بشه . عادت کنه . از سر اجبار عادت کنه به نبودن هام . من اینو نمی خوام . کاری که باعث بشه از هم این قدر دور بمونیم رو نمی خوام . همیشه خصوصا" تو این چند وقت اخیر همش باید دنبالش بدوم و بهش زنگ بزنم یا صوتی یا تصویری یا تکست بدم . تازه آخرشم بی جواب می مونه .

دیگه کاریش ندارم . حتی نمی خوام پست هاشو بخونم . حتی نمی خوام لایک کنم . حتی خیلی حتی های دیگر . اون قدر این حتی ها رو زیاد کنم ببینم چی می گه . اصلا" براش مهم هست . همش درگیر ..... . ولش کن اصلا" . چی بگم .

شوهرشم میاد یه جمله می گه و می ره . بعد می گم چی به چیه می گه خودت برو پیداش کن . خسته شدم . واقعا" خسته شدم نمی کشم . باورش نمی شه نمی کشم . یه جا می برم . نمی تونم . شرایط من با هم رده خودم فرق داره . من متاهل بچه دار با ساعت کاری نیمه شب رو مقایسه می کنه با آدم بدون بچه و مجردی که حتی خانوادش کنارش نیستن که بخواد بهشون جواب بده یا کمکشون کنه با ساعت کاری روزانه . بعد به جای اینکه کمکم کنه همش می گه خودت برو پیدا کن . لامصب نمی تونم دیگه . بچم سرماخورده چند روز مهد نمی ره نگرانم کرونا گرفته یا نه . به جای اینکه کمکم کنین تازه باهامم دعوا می کنه تا وقتی فلان چیزو یاد گرفتی بعد بیا حرف بزن . درسته که یک ساله تو این کارم اما فقط 6 ماهه تو این قسمتم . تازه باید حلوا حلوام کنی تو این 6 ماه اینقده چی بلدم . اما همش طلبکار منن . خدا شانس بده . همه جا پارتی بازی و این چیزاست به ما که می رسه بدتر از همه .

حالا خوبه من دنبال پارتی بازی نیستم و خودم دوست دارم یاد بگیرم . خودم این روحیه رو دارم اما به شرطی که ازش سواستفاده نشه . بعد چرا من باید اون چیزی رو که به سختی خودم رفتم دنبالشو یادش گرفتم به راحتی به دیگران یاد بدم ؟؟؟؟ اینو دیگه نمی دونم کجای دلم بذارم . یاد نمی دم . به هیچ کس هیچی یاد نمی دم دیگه .

خیلی خستم . خیلی زیاد . خیلی دلم گرفته . اون قدر دلم گریه می خواد . اون قدر دلم شونه می خواد که نگو . هوا داره سرد می شه و وضعیت کرونا هم داره بدتر از تابستون می شه . چی بودیم که چی شد حالا . اوضاع افتضاحه . بسه دیگه خیلی خودمو ولو کردم رو کاغذ . در ضمن عصبانی هم هستم .

فعلا" تا خداحافظ همین حالا .........

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۹ ساعت 8:7 توسط نیلوفرآبی |
پسرکم شیرین تر می شود .......

ما را در سایت پسرکم شیرین تر می شود .... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 57 تاريخ: يکشنبه 15 فروردين 1400 ساعت: 3:36

صفحه بندی