چند روز پیش غزل بهم گفت که نیلو یه خبر مهم دارم گفتم چی ؟؟ گفت دارم میام ایران . گفتم جدی می گی ؟؟ گفت آره تا خرداد 98 میام . خیلی خوشحال شدم در همون وهله اول . اما بعد از این که مکالممون تموم شد انواع و اقسام حس های متفاوت سراغم اومد. این قدر همشون با هم متضاد بودن که نگو .
یادمه سری قبل که اومد لحظه شماری می کردم گریه می کردم بی طاقت بودم قرار نداشتم واسه اومدنش. وقتی اومد همه به نوعی خودشون رو محق می دونستن واسه چند دلیل : اینکه ما بیشتر دلمون تنگ شده اینکه به ما نزدیکترن . خصوصا" کسایی که با بابای غزل زندگی می کنن . حتی بابای غزل ، حالا درسته که باباشه ، اما 6 ماه پیش ، پیششون بود می خواست باهاشون برای مدت یک سال برگرده . درسته که هیچ کس جای پدر و مادر آدمو نمی تونه بگیره . اما روی صحبت من به نسبت ها نیست به میزان بی قراری و التهابشون هست.
همه اونایی که خودشون رو محق می دونستن تو فرودگاه بودن سال پیش دقیقا" مهر 96 . اما وقتی به تک تکشون نگاه می کردم حتی برادرهای شوهر غزل . هیچ کس رو محق تر از خودم پیدا نمی کردم. چیزی که اونا رو اونجا آورده بود فقط یه رابطه نسبی و خونی بود اما من این جوری نبودم . رفته بودم دخترم رو ببینم رفته بودم خواهرم رو ببینم. اون سری خیلی بد بود . من سر کار هم می رفتم و فول تایم بودم راه خونم خیلی دور بود و شوهر و بچه هم بود. حتی نذاشتن دخترم یک شب ، یک شب پیش من بمونه . اون سری دلم خیلی رنجید. موقع برگشتنشون من رفتم خونه مادر شوهرش همه یه جوری نگام می کردن که پاشو برو . ایتو هیچ وقت به غزل نگفتم . حتی اونایی که همراه باباش بودن بهم می گفتن نیازی نیست بمونی . من اون شب حالم خوب نبود. و رفت و همه چیو با خودش برد. این در صورتی بود که بهم گفته بود فقط دارم به خاطر تو میام. فقط دو بار خونم خوابیدن . بار اول همراه با دوستامون بود. بار دوم خیلی به خونم نزدیک بودن و من فقط برای یک بار پیشنهاد دادم اصلا" اصرار نکردم و خب موندن. همونم بهشون گفته بودن چه خبره مگه یک شب خونشون نخوابیدین. هر بار که رفتیم بیرون به یه بهانه ای باباش کشوندش و بردش . حتی موقعی که رفتن پولادکف به من هیچی نگفت. اون سری دل من خیلی شکست اما من سکوت کردم. من غزل رو فقط برای خودش می خوام . اما نذاشتن و نمی ذارن . همینو نتونستن بهمون ببینن.
الان که بهم گفت دارم میام یه جوری شدم . گفت این سری می خوایم خونه بگیریم که هر کی خواست دیدنمون بیاد. حالا فکر کنین خونه همیشه شلوغ . معایب خاص خودشو داره . الان متوجه نیست . این دفعه خودش می شه میزبان . هر چه قدر که همه ، همه کار کنند ولی بازم نمی شه .بعد گفت می خوایم ایران گردی کنیم . خیلی خوبه اما اون وقت تایمی که شیراز هست خیلی کمه با این همه آدم . اگر یه وقت ، یه وقت بخواد منم بیام نه پولشو دارم نه مرخصی به این حد. خلاصه نگرانیم از همین حالا شروع شده . این دفعه به خاطر من نمیاد . این دفعه خودش گفت که می خواد چی کار کنه ؟ این دفعه مثل اون موقع بی قرار و بی تاب نیست . خصوصا" وقتی گفت که بعد برای 7 ، 8 سال ممکنه ایران نیاد . خودش می دونه جز خوش هیچ کس رو ندارم. خوش می دونه چه قدر دلتنگم و چه قدر همه حرفام رو می خورم و نمی گم . خودش می گه منم این جوری هستم . حسهام خیلی متفاوت هست . خیلی با هم در تضاد هستن. تا ببینیم چی پیش میاد.
فعلا" تا بعد خداحافظ همین حالا...........
پسرکم شیرین تر می شود .......ما را در سایت پسرکم شیرین تر می شود .... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 85